در نگاهش خنده راديدم و من هم خنديدم
نگاهي بهت زده به چشمانم كرد وخنده بر لبانم خشكيد
براي خود آواز محبت زمزمه ميكردم
اما نمي دانستم كه چگونه بايد آن را فرياد زد
محبت را به من ارزاني داشتي با خود مي انديشيدم كه دوستم ميداشتي
اما من هرگز نمي دانستم تو در سر چه ها داشتي
من وتو هر روز چه بازيها كه با واژه ها داشتيم
حالا ببين كه واژه ها چه بازيها باما ميكنند
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٥:٢٦ ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
