باز هم ميچرخد و ميپيچد و ميرقصد اين باد

و با خود می آورد از دور شبنمی

و آن را ميگذارد بر مژگان آنکه

او را روزی عشق ناميدی

و به پرواز در می آوردصدای خاطرات درونم را

ودرونم پر ميشود از سيلاب خون

وحالا ديگر آن شبنم روی مژگانم هم از رنگ همين سيلاب است

 

 

سلام مجدد راستش اين چند وقت خيلی برام مشکل پيش اومد اما به هر حال گذشت

اين شعر رو هم روزی که داشتم می اومدم شمال تو جاده چالوس نوشتم راستش رو بخواين اين شعر رو خيلی دوست دارم

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢