انتظار
در دلم هنوز چيزی غريب در انتظار اوست . با خود ميگويم (چقدر اين غريبه ساده است که نمیداندآن غريبه بر نمی گردد)
با خود نيگويم چقدر خيره است نگاهم که در پيچ کوچه به انتظارش سوسو می زند و دلم که نااميدانه وچه بيقرار صدايش را گوش به ثانيه سپرده است !
اشک های خشکيده برگونه های استخوانی ام درانتظار دست نوازش او نمی غلتند وصدای لرزانم ديدار رابه انتظار ميکشد با به فرياد منتهی شود ولی افسوس !
ولی افسوس !او ديگر برنميگردد ٬حتی اگر آسمان ها تکه تکه شوند وخرده های آبی شان برمن ريخته شودundefined
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٢:۱٦ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
