عشق يعنی
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده با چشمان تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی درجهان رسواشدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی اعتبار لحظه ها
عشق يعنی سجده بر سجاده ها
عشق يعنی يک تبسم يک نماز
عشق يعنی عالمی در راز و نياز
عشق يعنی سوختن از تشنگی
عشق يعنی سوختن از بيدلی
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و مهنت در درون
عشق يعنی محو شيدايی شدن
درگذرگاهی به ره راهی شدن
عشق يعنی انتهای هرچه راز
عشق يعنی راز شبهای دراز
عشق يعنی يک سوال بر هر جواب
عشق يعنی يک سوال بی جواب
عشق يعنی قصه ديدار تو
لحظه ای در شب به ياد و خواب تو
عشق يعنی غصه و غمهای تو
درنهايت سوزش و تبهای تو
عشق يعنی آخر خط بهشت
عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت
عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور
عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور
عشق يعنی با نگاهی آشنا
با همه بيگانه و او آشنا
![]()
عشق يعنی انتظار از انتظار
سالها با غم ولی چشم انتظار
عشق يعنی سوختن با ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی لحظه ديدار تو
بي همانگه گم شدن در کار تو
عشق يعنی اشکهای پرخروش
رود اما ساکت و بی شروشور
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی لاله اما بر چمن
عشق يعنی بی ستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی خلوت شبهای من
در همايون ناله و سودای من
عشق يعنی آن صدای بی صدا
صد سخن دارد وليکن بی صدا
عشق يعنی درد بی درمان ما
در عبادت غصه شد درمان ما
عشق يعنی يک قدم تا انتها
عشق يعنی ابتدا کو انتها
عشق يعنی قطعه شعری نا تمام
عشق يعنی بهترين حسن ختام
نمی دونم دوستان منظورشون از برخی برخوردها چيه
سلام !
بد نديدم که يه چيزايی رو ذکر کنم
اول اينکه تو نظريات قبلی يکی از دوستان نوشته بود که شما دخترها اگر از نامردی
پسرها ننويسيد از چی می خواين بنويسيد
بايد به ايشون بگم دوست عزيز من اصلا از کسی نامردی نديدم هميشه هم اين رو گفتم
اگر هم برام مشکلی پيش اومده هرگز دليلش شخص خاصی نبوده
اما يکی ديگه از دوستان با نام مستعار aftab که نمی دونم چرا فکر ميکنه که من به
عشق توهين کردم در صورتی که من کاملا واضح در مورد عشق های ظاهری که
هرکدومشون فقط برای دليل های مسخره هستن که من از گفتن اين دلايل
امتناع ميکنم صحبت کردم همين!!!!!!! و خيلی خوب بود که خودشون رو معرفی
می کردن
در ضمن اگه اين دوستمون خوب و بدون هيچ خصومتی شعر من رو می خوند می ديد
که من حرف ديگه ای رو برای گفتن دارم
و بايد به همه دوستانم بگم که من هرگز به عشقم توهين نکردم و اگه اون رفت
دليلش بی لياقتی من يا اون نبود ما مجبور به جدايی از هم بوديم اين اجباری بود که
زندگی برامون رقم زد
و از همه دوستان هم که چه انتقاد کردند و چه تعريف واقعا سپاسگذارم
و با آرزوی سلامتی و سعادت برای همه
سوگند
صادقانه بگويم
اين روزها ابلهانه ترين صداقت ، اعتماد است
شايد مضحک باشد
اما امروز خنده دار ترين کلمه عشق است
و ارزانترين آن عاشق
ديگر هيچ کس برای اعتماد و عشق شما حاضر نيست قرانی بپردازد
و برای رهايی از هر آنچه که بايد در قبال عشق بپردازد شما را
محکوم به ترک عشق ميکند
و فراموش می کند آنجه را که شما برايش قيمتها پرداختيد
روزی آن ، هزاران دلار ارزش داشت امروز به خاطر تهی شدن ازشما
پشيزی نمی ارزد.
به ياد بياوريد حرفهای نگفته اين انسان فراموش شده را
و سوگند می خورم که هرگز لحظه ای حسرت برآن چه نثار عشقم
کردم نخواهم خورد
شايد که روزی يک نفر فاتحه ای نثار اين عشق مرده کنند
دوستدار همه عاشقها
و جان نثار آن عشق گم شده
سوگند




چقدر بده که آدم مجبور باشه يه چيزايی رو از خودشم پنهون کنه
در نگاهش خنده راديدم و من هم خنديدم
نگاهي بهت زده به چشمانم كرد وخنده بر لبانم خشكيد
براي خود آواز محبت زمزمه ميكردم
اما نمي دانستم كه چگونه بايد آن را فرياد زد
محبت را به من ارزاني داشتي با خود مي انديشيدم كه دوستم ميداشتي
اما من هرگز نمي دانستم تو در سر چه ها داشتي
من وتو هر روز چه بازيها كه با واژه ها داشتيم
حالا ببين كه واژه ها چه بازيها باما ميكنند
صادقانه ميگويم
به تو که نگاهت امتداد نگاه من بود
و خنده هامان غروب شبهای تلخ وداعمان بود
و دلمهامان درامتداد دو خط هميشه به دنبال هم بودند
شادی بخش لبهامان نفسهای گرم هم بود
چشمانمان هميشه منتظر رد پای هم خواهد ماند
و مشتاقانه به انتظار هم می مانيم





وشم
كاش كسي ميدانست نگاه پرستو رنگ پرواز ندارد
صداي عاشقي من نواي موسيقي ندارد
جانماز دلهايم مناجاتي در بر ندارد
كاش كسي ميفهميد طعم زخم زبان را
شادي بي رنگ لبهايم را
كاش كسي ميديد لحظه هاي بي التهابم را
گريه هاي بي امانم را
كاش كسي ميكشيد لحظه اي نازهاي بي خريدارم را
چهره بي فروغ روزگارم را
چه سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی
يا اينکه وقتی بهار شد يه جوری ازش جدا شی
چه سخته بی بهونه ميوه های کالو چيدن
به خدا کم قصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن
چه سخته اون کسی که می گفت واسه چشات می ميره
بره و ديگه سراغی از تو و نگات نگيره

پاهايم سست شد
زندگي در پيش رويم تابلوي ايست گذاشت
مرا از ادامه اين مسير باز داشت
كتايهاي سادگي من پرشد از خطوط برجسته
دل پاك وسا ده من به يكباره پر شد از سياهي و خرده هاي سنگ
و آخرين محبتم را هم نثارش كردم
كاري را كه او نمي توانست انجام دهد من با يك كلمه انجام دادم
وباز هم كاري را كردم كه او ميخواست، با آنكه هرگز خواسته من نبود.
رفت ومن هم طوري اورا بدرقه كردم كه اين رفتن او هرگز برگشتي نخواهدداشت
خداحافظ عزيزترين هستي من
خدا نگهدارتو و هرچه زيبايي است نثار تو
و هرچه لحظه هاي شاد است روزي هزار بار تقديم تو باد



شبهای تنهایی ام تنها تر از گذشته شد
فکر کنم حالا دیگر میدانی چرا همیشه از تنهایی خود گفته ام
حالا دیگر میدانی که تو هم نمی خواستی مرهم زخمهایم باشی
نمکی بودی بر زخمهایم
آمدی اما نداستم که چرا آمدی وچه شد که رفتی
دیگر دلم هیچ نمی خواهد هیچ
نه آسمان را نه پرندگان را
نه اتاق خالی وسرد خود را
نه کتابهای نخوانده خود را
نه تکرار ثانیه ها را
وقتی تو نباشی
وقتی خنده های بی امان تو نباشد
وقتی نگاه آبی تو نباشد
وقتی گرمی دستانت نباشد
دلم هیچ نمی خواهد حتی زندگی را
به من گفتی که تحمل کنم
اما فراموش کردی که خود تحمل را از من گرفتی
حق انتخاب را وقتی به چشمانت نگاه کردم از من گرفتی
نمی بخشم آنکه را که حق زندگی را از من گرفت
نمی بخشم آنکه را که حق نگاه کردن به چشمانت را از من گرفت
اگر خدایی هست که هست
از او میخواهم که تک تک قطرات اشکانم را از او بستاند
از او که عشقم و هستی ام وامیدم و زندگی ام را از من گرفت
حتی اگر آن شخص خودت باشی
---------------------------------
ای کاش کسی بود که به من می گفت که چه بايد بکنم؟
سلام
کتاب زندگی گاهی بايد ورق زد
نگاه کرد به آنچه سرگذشتت بود
وخواند ورقهای اينده را
روزی صدای کودکی در و ديوار خانه را کر کرد
روزی کودکی از ديوار آن خانه بالا می رفت
واز پدر ميخواست يک ده تومانی
تا بخرد برای دوستش يک بستنی
تا که شايد او را هم در بازی کودکانه خود راه دهند
رفت آن کودک تا که بياموزد در دبستان رسم زيبا ديدن را
اما ........
کودک شاد و خندان وارد دبستان شد
ديد تفاوت کودک فقير همسايه رابا دخترکی
او ديد که ديگر آنجا نمره آن ميگيرد
که پدرش بياورد هر روز به مدرسه پول هنگفت
او ديد که هر چه ميخواند بايد نمره اش از دخترک پولدار
کمتر شود
او باز هم پول ميگرفت از پدر گاهی يک بيست تومانی
اما اينبار اوميخريد برای دخترک همسايه بستنی
رفت او روزي به کلاس بالاتر
حالا او يازده سال داشت
او در آنجا ديد
که هر که بامش بيشتر برفش بيشتر
او ديد که يا بايد پول داشت يا بايد داشت زبانی چرب ونرم
او را حالا به جرم شاد بودن توبيخ ميکنند
اما او باز هم ميگرفت گاهی از پدر يک اسکناس صد تومانی
ميخريد گاهی برای دوستانش يک بستنی
رفت او يک روز به دبيرستان
ديد دوستانش همه در پی يک دوست
نه اما دختر
نبود او هرگز به دنبال يک پسر
ديد در مدرسه که همه سنگ دلند
می گرفت او از پدريک اسکناس
اما او نمی داد آنرا به کسی
گاهی برای خود ميخريد يک بستنی
دانشگاه هم از پی آن رسيد
در گوشه ای خلوت برای خود
اجاره کرد خانه ای
دوستانی داشت
اما ديگر او آن دخترک مهربان کودکی نبود
حالا که بايد ميرفت
بود دختری که فقط دنيا را برای خود ميخواست
او پولش را ميداد وبرای خود هر چه را که زيبابود ميخريد
.:اودید که در انجا نباید دل برای کسی سوزاند
وگرنه انجا خودت میسوزی....
.:
.:
سلام
امروز اومدم تو سايت دانشگاه نشستم و همه اينها را آن لاين نوشتم
خود به خودتوی ذهنم می اومد وقت هم ندارم که اونا رو باز بينی کنم
اما يه جورايی خودم خيلی دوستش دارم
شايد چون....
سلام
ميدونم که خيلی وقته که چيزی ننوشتم چون تو اين مدت فقط آسيب روحی ديدم
هيچ کس نمی تونه بفهمه من چه عذابی رو تحمل کردم شايد باور نکنيد اما من ديگه بريدم
آسمان اینجا هم ابری است آسمان اینجا هم ابــــری است دلها دیگر رنــــگ خون نیستند دیگر سماور هیچ مادر بزرگی نفتی نیست دیگر قلبها هم الکترونیکی شده اند اکنون فرهاد هم در کوهی از سایت ها غرق شده است حالا دیگر او هم در دسترس نیــست آری آسمان اینجا هم ابری است و آسمـــــــان دل تو ، آسمــــــــان چشمهای من هم ابری است دیگر غروب هیچ ساحلی ز یـــبا نیست چون دنیا همه رنگش را باخته اســت همه دنیا خاکـســــتری اســــت مدادهای رنگی کودکی ام را جستجو می کنم شاید بتوانــــم یکــــبار دیگر دنــــیا را رنگی کنم
نگاه نگاهم را سپردم به تو آن لحظه که تنهایی را به تنهایی جستجو میکردی صدایم را برایت خاطره ای کردم آن لحظه که صدایت آرامش لحظه های تلخم بود من هرگز نتوانستم لمس دستانت را فراموش کنم آن لحظه که دستانت وجودم را سراپا پراز وجودت کرده بود ای کاش تکیه گاه پاهای سست من بودی تاقدم برمیداشتم محکم واستوار به سوی تو گفتی که با این همه آزرویی که در سر دارم جایی برایم در گور نیست اما میگویم بی تو در این دنیای بزرگ هم جایی ندارم
قفس من قفسی خواهم ساخت قد یک دیوار بلند نرده هایش همه از جنس دل است سرخواهم داد درآن نغمه عشق را خواهم گفت به گل سرخ رنگ آن دریا را در خیالم باز هم خواهم رفت و به
آرزویم را
و می سرایم نغمه عشق را
با او که روزی وسعت دریا را پرواز کردیم
وسکوت آن لحظه ها را که نگاه دو پرنده به هم گره خورد
و در انتهای آن پرواز بال عشقم شکست
بالم را شکستم دادم به او تا که طی کند پهنای دریا را
شاید که پرنده ای دیگر بیابد
ومن هم در تنهایی ام برایش یک دنیا گل آرزو کردم
وحالا در درون این قفس لحظه ها را به یاد
لحظه های با او بودن سیر میکنم و از لحظه های آن دیار
با این گل کوچک که او روزی برایم به یادگار آورد سخن میگویم



صدای دل صدای هجوم و شتاب این رودخانه را میشنوم وصدای شکستن آن را در لحظه های برخورد با صخره های سنگی صدای ناله های شبگرد را میشنوم که در برخورد با سیاهی شب می شکند و میشنوم صدای ناله های شبگرد را میشنوم ومیشنوم صدای چکاوک ها را که در حصار این قفسها میشکند و میشنوم آوای شوق انگیز دلم را که در برخودر با نگاه سرد وسخت تو میشکند کاش میشد نشکست این دلها را وفرو ریخت این حصارها را و ویران کرد این فاصله های را و زمان را که وسعت این غم را که زمان است خدا می داند وبس
باز هم ميچرخد و ميپيچد و ميرقصد اين باد
و با خود می آورد از دور شبنمی
و آن را ميگذارد بر مژگان آنکه
او را روزی عشق ناميدی
و به پرواز در می آوردصدای خاطرات درونم را
ودرونم پر ميشود از سيلاب خون
وحالا ديگر آن شبنم روی مژگانم هم از رنگ همين سيلاب است
سلام مجدد راستش اين چند وقت خيلی برام مشکل پيش اومد اما به هر حال گذشت
اين شعر رو هم روزی که داشتم می اومدم شمال تو جاده چالوس نوشتم راستش رو بخواين اين شعر رو خيلی دوست دارم
سلام
امروز نميدونيد با چه ذوقی اومدم که متن جديدم رو که خيلی هم دوستش داشتم رو بنويسم اما يه خبر بدبه من دادن
يه هفته رفتم تهران حالا که برگشتم به من گفتن که يکی از دوستانم به علت گاز گرفتگی تو اتاقش مرده
از همه غم انگيز تر اينه که قرار بود من واون که روز تولدمون تو يه روز بود تولد بگيريم حالا روز تولد اون باشب هفت اون يکی شده
ساره جان
غم تو را هرگز فراموش نخواهم کرد
حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه ای
گفت : يا باد است يا خواب يا افسانه ای
گفتم از احوال عمر را بگو تا چيست عمر
گفت : يا برق است يا شمع يا پروانه ای
گفتم اينها را که گفتی پس چرا دل بستند
گفت : يا مستند يا کورند يا ديوانه ای
