عشق يعنی

 

Fatemioun Group

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی  با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده با  چشمان تر

Fatemioun Group

عشق يعنی  سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی درجهان رسواشدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن

Fatemioun Group

عشق يعنی اعتبار لحظه ها
عشق يعنی سجده بر سجاده ها

عشق يعنی يک تبسم يک نماز
عشق يعنی عالمی در راز و نياز

Fatemioun Group

عشق يعنی سوختن از تشنگی
عشق يعنی سوختن از بيدلی

عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و مهنت در درون

Fatemioun Group

عشق يعنی محو شيدايی شدن
درگذرگاهی به ره راهی شدن

عشق يعنی انتهای هرچه راز
عشق يعنی راز شبهای دراز

Fatemioun Group

عشق يعنی يک سوال بر هر جواب
عشق يعنی يک سوال بی جواب

عشق يعنی قصه ديدار تو
لحظه ای در شب به ياد و خواب تو

Fatemioun Group

عشق يعنی غصه و غمهای تو
درنهايت سوزش و تبهای تو

عشق يعنی آخر خط بهشت
عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت

Fatemioun Group

عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور
عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور

عشق يعنی با نگاهی آشنا
با همه بيگانه و او آشنا

Fatemioun Group
           
عشق يعنی انتظار از انتظار
سالها با غم ولی چشم انتظار

عشق يعنی سوختن با ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن

Fatemioun Group

عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی لحظه ديدار تو
بي همانگه گم شدن در کار تو

Fatemioun Group

عشق يعنی اشکهای پرخروش
رود اما ساکت و بی شروشور

عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن

Fatemioun Group

عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی لاله اما بر چمن

Fatemioun Group

عشق يعنی بی ستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بت پرست

عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی همچو من شيدا شدن

Fatemioun Group

عشق يعنی خلوت شبهای من
در همايون ناله و سودای من

عشق يعنی آن صدای بی صدا
صد سخن دارد وليکن بی صدا

Fatemioun Group

عشق يعنی درد بی درمان ما
در عبادت  غصه شد درمان ما

عشق يعنی يک قدم تا انتها
عشق يعنی ابتدا کو انتها

Fatemioun Group

عشق يعنی قطعه شعری نا تمام
 
عشق يعنی بهترين حسن ختام

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳


 

نمی دونم دوستان منظورشون از برخی برخوردها چيه

 

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳


 

سلام !

بد نديدم که يه چيزايی رو ذکر کنم

اول اينکه تو نظريات قبلی يکی از دوستان نوشته بود که شما دخترها اگر از نامردی

پسرها ننويسيد از چی می خواين بنويسيد

بايد به ايشون بگم دوست عزيز من اصلا از کسی نامردی نديدم هميشه هم اين رو گفتم

اگر هم برام مشکلی پيش اومده هرگز دليلش شخص خاصی نبوده

اما يکی ديگه از دوستان با نام مستعار aftab که نمی دونم چرا فکر ميکنه که من به

 عشق توهين کردم در صورتی که من کاملا واضح در مورد  عشق های ظاهری که

هرکدومشون فقط برای دليل های مسخره هستن که من از گفتن اين دلايل

امتناع ميکنم صحبت کردم همين!!!!!!! و خيلی خوب بود که خودشون رو معرفی

 می کردن

در ضمن اگه اين دوستمون خوب و بدون هيچ خصومتی شعر من رو می خوند می ديد

که من حرف ديگه ای رو برای گفتن دارم

و بايد به همه دوستانم بگم که من هرگز به عشقم توهين نکردم و اگه اون رفت

دليلش بی لياقتی من يا اون نبود ما مجبور به جدايی از هم بوديم اين اجباری بود که

زندگی برامون رقم زد

و از همه دوستان هم که چه انتقاد کردند و چه تعريف واقعا سپاسگذارم

و با آرزوی سلامتی و سعادت برای همه

سوگند

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳


 

صادقانه بگويم

اين روزها ابلهانه ترين صداقت ، اعتماد است

شايد مضحک باشد

اما امروز خنده دار ترين کلمه عشق است

و ارزانترين آن عاشق

ديگر هيچ کس برای اعتماد  و عشق شما حاضر نيست قرانی بپردازد

و برای رهايی از هر آنچه که بايد در قبال عشق بپردازد شما را

محکوم به ترک عشق ميکند

و فراموش می کند آنجه را که شما برايش قيمتها پرداختيد

 روزی آن ، هزاران دلار ارزش داشت امروز به خاطر تهی شدن ازشما

 پشيزی  نمی ارزد.

به ياد بياوريد حرفهای نگفته اين انسان فراموش شده را

و سوگند می خورم که هرگز لحظه ای حسرت برآن چه نثار عشقم

کردم نخواهم خورد

شايد که روزی يک نفر فاتحه ای نثار اين عشق مرده کنند

دوستدار همه عاشقها

و جان نثار آن عشق گم شده

سوگند

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳


 

چقدر بده که آدم مجبور باشه يه چيزايی رو از خودشم پنهون کنه

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳


 

 

در نگاهش خنده راديدم و من هم خنديدم

نگاهي بهت زده به چشمانم كرد وخنده بر لبانم خشكيد

 


 

براي خود آواز محبت زمزمه ميكردم

اما نمي دانستم كه چگونه بايد آن را فرياد زد


 

محبت را به من ارزاني داشتي با خود مي انديشيدم كه دوستم ميداشتي

اما من هرگز نمي دانستم تو در سر چه ها داشتي


 

من وتو هر روز چه بازيها كه با واژه ها داشتيم

حالا ببين كه واژه ها چه بازيها باما ميكنند

 


  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳


 

صادقانه ميگويم

به تو که نگاهت امتداد نگاه من بود

و خنده هامان غروب شبهای تلخ وداعمان بود

و دلمهامان درامتداد دو خط هميشه به دنبال هم بودند

شادی بخش لبهامان نفسهای گرم هم بود

چشمانمان هميشه منتظر رد پای هم خواهد ماند

و مشتاقانه به انتظار هم می مانيم

وشم

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳


 

كاش كسي ميدانست نگاه پرستو رنگ پرواز ندارد

صداي عاشقي من  نواي موسيقي ندارد

جانماز دلهايم مناجاتي در بر ندارد

كاش كسي ميفهميد طعم زخم زبان را

شادي بي رنگ لبهايم را

كاش كسي ميديد لحظه هاي بي التهابم را

گريه هاي بي امانم را

كاش كسي ميكشيد لحظه اي نازهاي بي خريدارم را

چهره بي فروغ روزگارم را

 

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳


 

چه سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی

 

 يا اينکه وقتی بهار شد يه جوری ازش جدا شی

 

 چه سخته بی بهونه ميوه های کالو چيدن

 

 به خدا کم قصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن

 

 چه سخته اون کسی که می گفت واسه چشات می ميره

 

 بره و ديگه سراغی از تو و نگات نگيره

 

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۳


 

پاهايم سست شد

زندگي در پيش رويم تابلوي ايست گذاشت

مرا از ادامه اين مسير باز داشت

كتايهاي سادگي من پرشد از خطوط برجسته

دل پاك وسا ده من به يكباره پر شد از سياهي و خرده هاي سنگ

و آخرين محبتم را هم نثارش كردم

كاري را كه او نمي توانست انجام دهد من با يك كلمه انجام دادم

وباز هم كاري را كردم كه او ميخواست، با آنكه هرگز خواسته من نبود.

رفت ومن هم طوري اورا بدرقه كردم كه اين رفتن او هرگز برگشتي نخواهدداشت

خداحافظ عزيزترين هستي من

خدا نگهدارتو و هرچه زيبايي است نثار تو

و هرچه لحظه هاي شاد است روزي هزار بار تقديم تو باد

 

 

 

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳


 

شبهای تنهایی ام تنها تر از گذشته شد

فکر کنم حالا دیگر میدانی چرا همیشه از تنهایی خود گفته ام

حالا دیگر میدانی که تو هم نمی خواستی مرهم زخمهایم باشی

نمکی بودی بر زخمهایم

آمدی اما نداستم که چرا آمدی وچه شد که رفتی

دیگر دلم هیچ نمی خواهد هیچ

نه آسمان را نه پرندگان را

نه اتاق خالی وسرد خود را

نه کتابهای نخوانده خود را

نه تکرار ثانیه ها را

وقتی تو نباشی

وقتی خنده های بی امان تو نباشد

وقتی نگاه آبی تو نباشد

وقتی گرمی دستانت نباشد

دلم هیچ نمی خواهد حتی زندگی را

به من گفتی که تحمل کنم

اما فراموش کردی که خود تحمل را از من گرفتی

حق انتخاب را وقتی به چشمانت نگاه کردم از من گرفتی

نمی بخشم آنکه را که حق زندگی را از من گرفت

نمی بخشم آنکه را که حق نگاه کردن به چشمانت را از من گرفت

اگر خدایی هست که هست

از او میخواهم که تک تک قطرات اشکانم را از او بستاند

 از او که عشقم و هستی ام وامیدم و زندگی ام  را از من گرفت

حتی اگر آن شخص خودت باشی

---------------------------------

ای کاش کسی بود که به من می گفت که چه بايد بکنم؟

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۳


 

سلام

کتاب زندگی گاهی بايد ورق زد
نگاه کرد به آنچه سرگذشتت بود
وخواند ورقهای اينده را
روزی صدای کودکی در و ديوار خانه را کر کرد
روزی کودکی از ديوار آن خانه بالا می رفت
واز پدر ميخواست يک ده تومانی
تا بخرد برای دوستش يک بستنی
تا که شايد او را هم در بازی کودکانه خود راه دهند
رفت آن کودک تا که بياموزد در دبستان رسم زيبا ديدن را
اما ........
کودک شاد و خندان وارد دبستان شد
ديد تفاوت کودک فقير همسايه رابا دخترکی
او ديد که ديگر آنجا نمره آن ميگيرد
که پدرش بياورد هر روز به مدرسه پول هنگفت
او ديد که هر چه ميخواند بايد نمره اش از دخترک پولدار
کمتر شود
او باز هم پول ميگرفت از پدر گاهی يک بيست تومانی
اما اينبار اوميخريد برای دخترک همسايه بستنی
رفت او روزي به کلاس بالاتر
حالا او يازده سال داشت
او در آنجا ديد
که هر که بامش بيشتر برفش بيشتر
او ديد که يا بايد پول داشت يا بايد داشت زبانی چرب ونرم
او را حالا به جرم شاد بودن توبيخ ميکنند
اما او باز هم ميگرفت گاهی از پدر يک اسکناس صد تومانی
ميخريد گاهی برای دوستانش يک بستنی
رفت او يک روز به دبيرستان
ديد دوستانش همه در پی يک دوست
نه اما دختر
نبود او هرگز به دنبال يک پسر
ديد در مدرسه که همه سنگ دلند
می گرفت او از پدريک اسکناس
اما او نمی داد آنرا به کسی
گاهی برای خود ميخريد يک بستنی
دانشگاه هم از پی آن رسيد
در گوشه ای خلوت برای خود
اجاره کرد خانه ای
دوستانی داشت
اما ديگر او آن دخترک مهربان کودکی نبود
حالا که بايد ميرفت
بود دختری که فقط دنيا را برای خود ميخواست
او پولش را ميداد وبرای خود هر چه را که زيبابود ميخريد
.:اودید که در انجا نباید دل برای کسی سوزاند
وگرنه انجا خودت میسوزی....
.:
.:
سلام
امروز اومدم تو سايت دانشگاه نشستم و همه اينها را آن لاين نوشتم
خود به خودتوی ذهنم می اومد وقت هم ندارم که اونا رو باز بينی کنم
اما يه جورايی خودم خيلی دوستش دارم
شايد چون....

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

سلام

ميدونم که خيلی وقته که چيزی ننوشتم چون تو اين مدت فقط آسيب روحی ديدم

هيچ کس نمی تونه بفهمه من چه عذابی رو تحمل کردم شايد باور نکنيد اما من ديگه بريدم

 

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

آسمان اینجا هم ابری است

آسمان اینجا هم ابــــری است

دلها دیگر رنــــگ خون نیستند

دیگر سماور هیچ مادر بزرگی نفتی نیست

دیگر قلبها هم الکترونیکی شده اند

اکنون فرهاد هم در کوهی از سایت ها غرق شده است

حالا دیگر او هم در دسترس نیــست

آری آسمان اینجا هم ابری است

و آسمـــــــان دل تو ،

آسمــــــــان چشمهای من هم ابری است

دیگر غروب هیچ ساحلی ز یـــبا نیست

چون دنیا همه رنگش را باخته اســت

همه دنیا خاکـســــتری اســــت

مدادهای رنگی کودکی ام را جستجو می کنم

شاید بتوانــــم یکــــبار دیگر دنــــیا را رنگی کنم

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢


 

نگاه

نگاهم را سپردم به تو

آن لحظه که تنهایی را به تنهایی جستجو میکردی

صدایم را برایت خاطره ای کردم

آن لحظه که صدایت آرامش لحظه های تلخم بود

من هرگز نتوانستم لمس دستانت را فراموش کنم

آن لحظه که دستانت وجودم را سراپا پراز وجودت کرده بود

ای کاش تکیه گاه پاهای سست من بودی

تاقدم برمیداشتم محکم واستوار به سوی تو

گفتی که با این همه آزرویی که در سر دارم

جایی برایم در گور نیست

اما میگویم بی تو در این دنیای بزرگ هم جایی ندارم

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢


 

قفس من

 

قفسی خواهم ساخت قد یک دیوار بلند

نرده هایش همه از جنس دل است

سرخواهم داد درآن نغمه عشق را

خواهم گفت به گل سرخ رنگ آن دریا را

در خیالم باز هم خواهم رفت و به پرواز در خواهم آورد

آرزویم را

و می سرایم نغمه عشق را

با او که روزی وسعت دریا را پرواز کردیم

وسکوت آن لحظه ها را که نگاه دو پرنده به هم گره خورد

و در انتهای آن پرواز بال عشقم شکست

بالم را شکستم دادم به او تا که طی کند پهنای دریا را

شاید که پرنده ای دیگر بیابد

ومن هم در تنهایی ام برایش یک دنیا گل آرزو کردم

وحالا در درون این قفس لحظه ها را به یاد

لحظه های با او بودن سیر میکنم و از لحظه های آن دیار

با این گل کوچک که او روزی برایم به یادگار آورد سخن میگویم

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢


 

 

 صدای دل

صدای هجوم و شتاب این رودخانه را میشنوم

وصدای شکستن آن را در لحظه های برخورد با صخره های سنگی

صدای ناله های شبگرد را میشنوم

که در برخورد با سیاهی شب می شکند

و میشنوم صدای ناله های شبگرد را میشنوم

ومیشنوم صدای چکاوک ها را که در

حصار این قفسها میشکند

و میشنوم آوای شوق انگیز دلم را

که در برخودر با نگاه سرد وسخت تو میشکند

کاش میشد نشکست این دلها را

وفرو ریخت این حصارها را

و ویران کرد این فاصله های را و زمان را

که وسعت این غم را که زمان است

خدا می داند وبس!!!!!!

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢


 

باز هم ميچرخد و ميپيچد و ميرقصد اين باد

و با خود می آورد از دور شبنمی

و آن را ميگذارد بر مژگان آنکه

او را روزی عشق ناميدی

و به پرواز در می آوردصدای خاطرات درونم را

ودرونم پر ميشود از سيلاب خون

وحالا ديگر آن شبنم روی مژگانم هم از رنگ همين سيلاب است

 

 

سلام مجدد راستش اين چند وقت خيلی برام مشکل پيش اومد اما به هر حال گذشت

اين شعر رو هم روزی که داشتم می اومدم شمال تو جاده چالوس نوشتم راستش رو بخواين اين شعر رو خيلی دوست دارم

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢


 

سلام

امروز نميدونيد با چه ذوقی اومدم که متن جديدم رو که خيلی هم دوستش داشتم رو بنويسم اما يه خبر بدبه من دادن

يه هفته رفتم تهران حالا که برگشتم به من گفتن که يکی از دوستانم به علت گاز گرفتگی تو اتاقش مرده

از همه غم انگيز تر اينه که قرار بود من واون که روز تولدمون تو يه روز بود تولد بگيريم حالا روز تولد اون باشب هفت اون يکی شده

ساره جان

غم تو را هرگز فراموش نخواهم کرد

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢


 

حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه ای            

                                    گفت : يا باد است يا خواب يا افسانه ای

گفتم از احوال عمر را بگو تا چيست عمر       

                                                گفت : يا برق است يا شمع يا پروانه ای

گفتم اينها را که گفتی پس چرا دل بستند   

                                             گفت : يا مستند يا کورند يا ديوانه ای

  
نویسنده : sogand sr ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢